اپیوئید

در تلاش برای رهایی از این گرداب

سیذارتا اثر هرمان هسه

۳۰ فروردین ۹۷

اخیرا کتاب سیذارتا اثر هرمان هسه رو خوندم که لذت بردم ازش و نتیجتا تصمیم گرفتم اینجا مختصری راجع بهش بنویسم1. من ترجمه‌ی پرویز داریوش رو خوندم که از مترجم‌های خیلی قدیمی هستش 2 و نتیجتا نثر کتاب یه مقدار قدیمی بود ولی خب زود بهش عادت کردم و در ادامه باهاش ارتباط برقرار کردم.

درباره‌ی هرمان هسه بخوام یک مقدار بگم، هرمان هسه نویسنده‌ی آلمانی-سوییسی هستش که سال ۱۹۶۲ در ۸۵ سالگی از دنیا می‌ره. هسه در سال ۱۹۴۶ برنده‌ی جایزه نوبل ادبی می‌شه که به خاطر به‌خاطر قدرت استعداد نویسندگی و شکوفایی اندیشه و شجاعت ژرف در بیان اندیشه‌های انسان‌مداری و سبک عالیِ نگارش بوده (ترجمه از ویکی). کتاب‌های هسه اکثرا برامده از حالات روحی و افکار حال هسه هستند و تخیلی نیستند.

سیذارتا به طور خیلی خلاصه، داستان فردی برهمن هستش که به این نتیجه می‌رسه از طریق استادانش نمی‌تونه به روشنگری عرفانی 3 برسه و تصمیم می‌گیره از طریق تجربه بدستش بیاره. برای همین با دوستش گوویندا روانه جنگل می‌شه تا با تحمل ریاضت به روشنگری برسه اما این اتفاق نمیفته و وارد یک مسیر پر پیچ و خم می‌شه.

هسه تو این کتاب صعود و سقوط سیذارتا برای رسیدن به روشنگری رو به تصویر می‌کشه. اینکه چطوری سیذارتا از ریاضت به نیازهای شهوانی می‌رسه و مجددا دوباره خلا روحی حس می‌کنه و دنبال پر کردن این خلا روحی در جای دیگه‌ای می‌ره. جا داره بگم که کلا هسه کتاب‌هاش در رابطه با زندگی انسان هستش و این کتاب هم در راستای افکارش و نزدیکی‌ش به تفکر بودا نوشته. هسه از بچگی توسط پدر و مادرش تحت تاثیر فلسفه هند و بودا قرار می‌گیره4 و کلا کتاب‌هاش یک فاز spirituality داره. مثلا داخل کتاب زیر دنده‌های چرخ هم ادعاش اینه که در آموزش امروزی، جای خالی sprituality حس می‌شه به وضوح.

یک عقیده‌ای که هسه تو این کتاب مطرح می‌کنه این هستش که مسیر رسیدن به روشنگری برای هر انسانی متفاوت هستش و از طریق تجربه به دست میاد و قابل انتقال توسط تعلیم و تربیت نیست (نگاه سیذارتا به بودا). این قضیه چند بار تو کتاب تکرار می‌شه. اولین بار سیذارتا خانه‌ی و معلم‌هاش رو رها می‌کنه. بار دوم هم به دیدن بودا می‌ره و تحت تاثیر حرف‌هاش قرار می‌گیره ولی برخلاف گوویندا که شاگرد بودا می‌شه، سیذارتا به مسیرش ادامه می‌ده. در راستای همین موضوع، هسه تو این کتاب مانند سایر آثارش از جمله “زیر دنده‌های چرخ”، تقابل میان استقلال فکری و انطابق فکری5 رو به تصویر می‌کشه. داخل کتاب “زیر دنده‌های چرخ”، هسه این تصویر رو ترسیم می‌کنه که انطابق فکری باعث کور شدن خلاقیت و از دست رفتن جوانی می‌شه. تو این کتاب هم سیذارتا مدام در حال عصیان هستش و تحت تعلیم هیچ معلمی قرار نمی‌گیره و به دنبال استقلال فکری خودش می‌ره درحالیکه گوویندا در ابتدا پیرو و دنباله‌رو سیذارتا هستش و در نهایت هم پیرو بودا می‌شه و استقلال فکری‌ی از خودش نداره.

همچنین تو این کتاب، هسه به جایگاه طبیعت در زندگی عرفانی انسان اشاره می‌کنه. رودخانه در داستان سیذارتا جایگاه مهمی داره. سیذارتا به کمک رودخانه هستش که می‌فهمه زمان مفهومی نداره و در نهایت با این استدلال که رودخانه در هر زمان همه جا هستش به این می‌رسه که جهان مجموعه‌ی کاملی هستش که کنار هم معنا پیدا می‌کنه و اجزاش از هم قابل تفکیک نیستند. گذشته، حال، و آینده انسان سه تا جز جدا نیستند و به تنهایی معنا ندارن. همچنین با دیدن تصویر خودش در آب رودخانه هستش که به یاد پدرش و پسر خودش میفته و می‌بینه که پدرش همون حسی رو داشت اون موقع که الان خودش به پسرش داره و پسرش هم داره مسیر خودش رو دنبال می‌کنه. در واقع سیذارتا بعد از آشنا شدن با پیرمرد کنار رودخانه هستش که می‌فهمه تمام مدت هیچ چیزی یاد نگرفته و با وجود استادهای مختلف، نسبت به پیرمرد کنار رودخونه، از لحاظ عرفانی خیلی خیلی عقب‌تره. تمام این سال‌ها، پیرمرد از رودخانه مفاهیم مختلف عرفانی رو یاد گرفته.

یک چیزی که هسه تو این کتاب می‌گه که به اون بحث تجربه و تعلیم و تربیت هم برمی‌گرده این هستش که ادعا می‌کنه دانش قابل انتقال هستش ولی خرد قابل انتقال نیست. در واقع واژه‌های انسانی به خاطر ضعف و کژتابی، قدرت بیان حقیقت رو ندارن یا حداقلش اینه که با واژه‌ها، یک جمله یا خودش درسته یا برعکسش اما در حقیقت جفتشون می‌تونند درست باشن و پهلوهای متفاوتی از حقیقت باشند. برای همین هستش که سیذارتا می‌دونه که نمی‌تونه توسط معلمان به روشنگری برسه که چرا این با واژه‌های انسانی قابل انتقال نیست و انسان ناگزیر هستش که پا به مسیر تجربه بذاره. این موضوع رو وقتی مطرح می‌کنه که در انتهای کتاب و وقتی که پیر شدن، گوویندا و سیذارتا یکبار دیگه بهم می‌رسن و این موضوع رو سیذارتا در جواب سوال گوویندا که می‌گه در این راه به چه مکتبی رسیدی مطرح می‌کنه.

چند تیکه از ترجمه‌ی کتاب:

کامل‌تر از کتاب:

“When someone is searching,” said Siddhartha, “then it might easily happen that the only thing his eyes still see is that what he searches for, that he is unable to find anything, to let anything enter his mind, because he always thinks of nothing but the object of his search, because he has a goal, because he is obsessed by the goal. Searching means: having a goal. But finding means: being free, being open, having no goal. You, oh venerable one, are perhaps indeed a searcher, because, striving for your goal, there are many things you don’t see, which are directly in front of your eyes.”

کمی جلوتر:

Govinda said: “Still, oh Siddhartha, you love a bit to mock people, as it seems to me. I believe in you and know that you haven’t followed a teacher. But haven’t you found something by yourself, though you’ve found no teachings, you still found certain thoughts, certain insights, which are your own and which help you to live? If you would like to tell me some of these, you would delight my heart.”

Quoth Siddhartha: “I’ve had thoughts, yes, and insight, again and again. Sometimes, for an hour or for an entire day, I have felt knowledge in me, as one would feel life in one’s heart. There have been many thoughts, but it would be hard for me to convey them to you. Look, my dear Govinda, this is one of my thoughts, which I have found: wisdom cannot be passed on. Wisdom which a wise man tries to pass on to someone always sounds like foolishness.”

“Are you kidding?” asked Govinda.

“I’m not kidding. I’m telling you what I’ve found. Knowledge can be conveyed, but not wisdom. It can be found, it can be lived, it is possible to be carried by it, miracles can be performed with it, but it cannot be expressed in words and taught. This was what I, even as a young man, sometimes suspected, what has driven me away from the teachers. I have found a thought, Govinda, which you’ll again regard as a joke or foolishness, but which is my best thought. It says: The opposite of every truth is just as true! That’s like this: any truth can only be expressed and put into words when it is one-sided. Everything is one-sided which can be thought with thoughts and said with words, it’s all one-sided, all just one half, all lacks completeness, roundness, oneness. When the exalted Gotama spoke in his teachings of the world, he had to divide it into Sansara and Nirvana, into deception and truth, into suffering and salvation. It cannot be done differently, there is no other way for him who wants to teach. But the world itself, what exists around us and inside of us, is never one-sided. A person or an act is never entirely Sansara or entirely Nirvana, a person is never entirely holy or entirely sinful. It does really seem like this, because we are subject to deception, as if time was something real. Time is not real, Govinda, I have experienced this often and often again. And if time is not real, then the gap which seems to be between the world and the eternity, between suffering and blissfulness, between evil and good, is also a deception.”


  1. کتاب قبلی‌ی که از هسه خوندم، “زیر دنده‌های چرخ” بود که اون هم فوق‌العاده بود و سر همون شد که تصمیم گرفتم همه‌ی آثار هسه رو بخونم
  2. سال ۱۳۷۹ از دنیا رفته
  3. enlightment, spiritual illumination
  4. پدرش مبلغ پروتستان بوده و مادرش دختر یک هندشناس معروف بوده
  5. intellectual conformity
comments powered by Disqus