اپیوئید

در تلاش برای رهایی از این گرداب

روایت یک مرگ

۱۱ فروردین ۹۷

و ما،

 در بهار عاشق شدیم

   در تابستان بوسه زدیم

     و قبل از درک طعم یک بوسه،


      خزان فرا می‌رسد.


و من،

 ناامید و تنها،

  بار سنگین تنهایی بر دوش،

    فغانی سر می‌دهم.


و خدا،

 کف دست بر گوش،

  بی عذاب وجدان،

     می‌گریزد.


و دنیا،

 فارغ شده از حسادت،

  به من می‌خندد.


و دلم،

 چون یک غنچه‌ی گل،

  در دستان بی رحم یک کودک،

    کودک بی‌تدبیر تقدیر،

      پرپر می‌گردد.


و قطار،

 قطار خاطرات،

  از دست چشمانم،

     با سرعت می‌گریزد


و کلمات،

  سرد و بی‌روح،

  مقهور و عاجز،

    خفه می‌شوند


و من،

 بغضم سیل‌ می‌شود،

  دلم می‌گیرد

     و سپس می‌میرد.

comments powered by Disqus