اپیوئید

در تلاش برای رهایی از این گرداب

ساحل....

۵ فروردین ۹۷

طفلی بودم

   برّ دریا

     چون نقاشی که دیشب خواب ساحل کرده بود و خوابش رو تصویر می‌کرد



روی شن‌ها که آرام و کوچک کنار هم خوابیده بودند،

   مثل تسبیح مادربزرگ که پارسال از دنیا رفت

     نشسته بودم و با مشتی شن در دست، ذکر می‌گفتم



در غرق این تصویر، این بوم، این سجده، این ذکر

   رو به آسمان شهابی دیدم مشغول فرار. دستگیرش می‌کنم.

     می‌پرسند مژدگانی چه می‌خواهی؟ می‌گویم یک دل خوش



سال‌ها می‌گذرد

   دیگر طفل نیستم، جز برای این تسبیح

     که نوح هم که باشی، برایش طفلی بیش نیستی



پس از سال‌ها

   یک فرار دیگر می‌بینم

     دلم می‌لرزد

       دلم می‌ترسد



زین پس نانوایی بودم که کوره‌اش داغ بود و

   نان عشق می‌پخت.

     سرشار از میل گناه.



گرمایی حس می‌کنم. گرمای یک زن

   زنی زیبا، با دستانی گرم

     دست در دست هم

       بی‌انتهایی سیاهی چشمانمان، در بی‌نهایت به هم می‌رسند.



روی این تسبیح پاک خدا،

   زیر این بام که دیگر دینی نداشت

     با صدای تشویق امواج

       گناه بوسه می‌کنیم.



حالا دیگر نه یک فرار،

   که صد فرار در آسمان و

     ما غرق یکدیگر…

comments powered by Disqus