اپیوئید

در تلاش برای رهایی از این گرداب

خوشحالی الگوریتمی نیستش

۱۸ تیر ۹۶

چندین ماه پیش، در عین همه‌ی اون افسردگی‌ها و حالات منفی، از یک دختری خوشم اومد. ویژگی‌ش خب این بود که تو فاکتورهایی که برای من مهم هست، از همه‌ی دخترهایی که باهاشون آشنا شده بودم بهتر بود. با روان‌شناسم که صحبت می‌کردم راجع به اتفاقات طول هفته، این موضوع هم بهش گفتم و گفتم: من مطمئنم با این دختره دوست شم کلا زندگی‌م دگرگون می‌شه و حالم خوب می‌شه و خوشحال می‌شم و …. . چیزی که روان‌شناسم اون موقع بهم گفت این بود که خوشحالی تو یه چیز internal هستش و با دوست شدن با یک نفر بدست نمیاد. من اون موقع بهش گفتم با حرفت موافق نیستم و حالا ببینیم. اتفاقی که افتاد این بود که من با این دختره که by far از همه‌ی کسایی که باهاشون date کرده بودم بهتر بود، دوست شدم. تو مدتی که با هم دوست بودیم، ذره از احساس تنهایی و افسردگی من کم نشد. آره، قطعا بیشتر تفریح می‌کردم به این واسطه، ولی موقع‌هایی که خودم بودم و خودم، کامل اون احساس‌های منفی همچنان بود و ذره‌ای تغییر نکرده بود. به عبارتی، من واقعا “آدم خوشحال‌تری نشده بودم”. اون موقع بود که به این نتیجه رسیدم که خوشحال بودن یک چیز internal هست و حاصل external factorها مثل “داخل قرعه‌کشی برنده شدن” یا … نیست.

اخیرا کتابی خوندم تحت عنوان The Subtle Art of Not Giving a Fuck که اتفاقا بسیار خوب به این موضوع می‌پردازه. یک thesisی که مطرح می‌کنه در این راستا این هستش که دنیا خیلی fucked up و full of shit هستش و این کاملا طبیعی و اوکی هستش. از ساید ما، کاری که باید بکنیم به ادعای نویسنده “Finding a shit you enjoy dealing with” و “Solving problems, Being happy” هستش. به نظر اون خوشحالی، حاصل حل کردن مشکلاتی هست که دوست داریم داشته باشیم و این عبارت که اگر X رو بدست بیارم، خوشحال خواهم بود، از اساس احمقانه هستشچرا که ما اینجا چیزی رو حل نکردیم و در راستای چیزی قدم برنداشتیم. روی بخشی از این تز من یک بحثی دارم البته. 1

به ادعای نویسنده، خوشحالی ما از اینجا میاد که چقدر تو اون چیزی که خودمون رو باهاش “متر می‌کنیم” یا “می‌سنجیم” موفق هستیم و به اون متر می‌گه “ارزش‌گذاری شخصی”. مثلا شهرت و صداقت جفتشون یک نوع ارزش‌گذاری شخصی محسوب می‌شن. تفاوتی که بین این دو تا وجود داره این هستش که به اولی می‌گیم ارزش‌گذاری بد و به دومی می‌گیم ارزش‌گذاری خوب. چرا؟ اصلی‌ترین دلیلش این هست که شهرت یک چیزی هستش که در لحظه actionable و قابل کنترل نیست. مثلا شما الان ناراحت باشید که چرا محبوب‌ترین آدم یک مهمونی نیستید، نه actionable هست و نه قابل کنترل چرا که کاملا به آدم‌هایی که تو اون مهمونی میان بستگی داره که خارج از کنترل شما هستش. ولی صداقت یک چیزی هستش که در لحظه actionable هستش توسط خود شما و مثلا شما اگر تو ارزش‌گذاری شخصی‌تون، صداقت رو لحاظ کنید، در لحاظ با صادق بودن، احساس خوشحالی خواهید کرد.

نتیجه‌ای که می‌خوام بگیرم این هست که ارزش‌گذاری‌های بد، چیزهایی که مبتنی بر واقعیت نیستند و در لحظه actionable و قابل کنترل نیستند، مستقیما باعث ایجاد ناراحتی می‌شن که البته اینجا من یک بحثی هم دارم. 2 برای همین هستش که اساسا آدمی که اعتقاد داره اگر به پول برسه، دیگه از اون موقع به بعد خوشحال می‌شه، احتمال خیلی زیادی بعد از اون هم خوشحال نخواهد بود. در همین راستا، شاید بهترین چیزی که می‌تونم بهتون بگم اینه که این پست وبلاگ دیوید هانسن3 بخونید. تو این پست وبلاگ، DHH میگه که تو قشر متوسط به پایین بزرگ شده و بعد از سرمایه‌گذاری جف بزوس4 روی بیس‌کمپ 5 میلیونر می‌شه. تو این پست توضیح میده که چند هفته‌ی اول واقعا نمی‌دونستم با پول چیکار کنم. بعد می‌گه ناچارا رفتم یه تلویزیون بزرگ خریدم و یک لامبورگینی! حالا نکته کجاست؟ می‌گه با وجود این قضیه، همچنان چیزی که باعث خوشحالی من بود و باعث میشد از زندگی لذت ببرم، توسعه‌ی Basecamp و عکاسی و … بود که اساسا هیچ ربطی به این قضیه‌ی پولدار شدن‌ه نداشت.

حالا خلاصه من الان دید بهتری دارم که چه چیزایی می‌تونند باعث ناراحتی بشند ولی همچنان اینکه چه چیزی باعث می‌شه یک انسان خوشحال باشه و از زندگی‌ش لذت ببره، همچنان برای من یک معما هستش.


  1. مشکلم با تزش اینجاست که اولا آیا خوشحالی حاصل حل کردن مشکلات هستش صرفا؟ طرف صبح پا میشه میره سر کار. یه کار روتین می‌کنه. میاد خونه و با خانواده‌ش وقت می‌گذرونه. حسم اینه که خیلی از این آدم‌ها اصلا دغدغه‌ی بخصوصی ندارند چه برسه به اینکه “دوست داشته باشند” این دغدغه‌ها رو داشته باشند. و خب آیا ما نتیجه می‌گیریم چنین آدم‌هایی هیچ وقت خوشحال نخواهند بود؟ و موضوع دیگه اینکه “داشتن مشکلاتی که دوست داریم داشته باشیم” برام ملموس نیست. از نظر فنی بخوام مثال بزنم، کاملا اوکی هستش. مثلا من اگر تو کار فنی‌م، مشکل و challengeی نداشته باشیم، کاملا کسل می‌شم و کار اصلا برام جذابیت نخواهد داشت و واقعا دوست دارم که تو کارم به چلنج بخورم. ولی آیا زندگی واقعا همینطوریه؟ چطور ممکنه یک نفر ترجیح بده که به جای اینکه از اول افسرده نباشه، افسرده باشه و با حل افسردگی‌ش خوشحال بشه؟ برام مشخص نیست.
  2. به نظرم ارزش‌گذاری خوب هم لزوما خوشحالی رو نتیجه نمیده. واسم بدیهی نیست که آیا آدمی که تنها ارزش شخصی‌ش صداقت هست، آیا با صادق بودن در سراسر زندگی‌ش خوشحالی درونی خواهد داشت؟ حتی برای من واضح نیست که آیا اصلا “ارزش‌”ها به تنهایی تعیین کننده‌ی وضعیت خوشحالی یا ناراحتی هستند؟ من این رو می‌پذیرم که با انتخاب ارزش بد، ناراحت خواهیم بود. ولی برام هنوز این موضوع حل نشده که آیا satisfy شدن ارزش‌های خوب، منجر به خوشحالی درونی مداوم خواهند بود؟
  3. این آقا که نام مستعارش DHH هستش، خالق چهارچوب Ruby on Rails هست که بسیاری از اپلیکیشن‌های تحت وب مبتنی بر اون نوشته شدن. صفحه‌ی ویکی‌ش رو می‌تونید ببینید.
  4. جف بزوس مدیرعامل آمازون هستش.
  5. Basecamp یک سرویس مدیریت پروژه هستش که با RoR نوشته شده و بنیان‌گذارش DHH هستش.
comments powered by Disqus