اُپیوئید | Opioid

در تلاش برای رهایی از این گرداب

تجربه‌ی کارآموزی خیلی عجیب من تو مایکروسافت آمریکا

۲۱ مرداد ۹۹

خب مدت‌ها بود میخواستم این پست رو بنویسم منتها درگیر دفاع و بعدشم سفر و اینا بودم. تازه الان وقت کردم بنویسم. من یه سه ماهی رفتم آمریکا برای یه دوره‌ی کارآموزی به عنوان applied scientist تو ایالت واشنگتن آمریکا. بعد کلا میخواستم تجربه‌م رو share کنم چون حس می‌کنم برای یه سری شاید مفید باشه از همون مراحل مصاحبه و اینا تا کارهایی که کردم. منتها این وسط خورد به کرونا و کلا یه دوره‌ی خیلی عجیبی شد (که از قضا خیلی خیلی مفید بود برام) و که اونا هم میارم تو متنم چون جالب ه واقعا و کلا دوست دارم نوشتن خاطرات رو. خلاصه خیلی دوره‌ی عجیبی بود. متن طولانی ه منم یه ضرب نوشتم و دیگه ادیت ش نکردم. ممکن ه یه ذره غلط گرامری داشته باشه ولی کلا به نظرم باحال شده.

من کیم و کجام و چی شد رفتم مایکروسافت؟

تو صفحه‌ی شخصیم نوشتم ولی به صورت خلاصه من تو دانشگاه سایمون فریزر شهر ونکوور کانادا دارم ارشد (مستر) می‌خونم تو حوزه‌ی پردازش زبان‌های طبیعی یا natural language processing که یکی از حوزه‌های هوش مصنوعی هست. من موقعی که ایران بودم و لیسانس بودم یکی دو سالی با یکی از بچه‌های ارشد با هم کار میکردیم و دو تا پیپر هم دادیم. من خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و کلا اون بود که من رو آورد تو باغ ماشین لرنینگ و راه انداخت. بعد من از آزمایشگاه اومدم بیرون و یه چند سالی کار کردم و بعدشم از ایران اومدم کانادا برای ارشد. به چند دلیل من دوست داشتم تو یه جای خفن کارآموزی انجام بدم تو حوزه‌ی ماشین لرنینگ. اولین دلیل این بود که من واقعا مطمئن نبودم که میخوام بعد ارشدم تو حوزه‌ی همون software ادامه بدم یا بزنم تو کار ریسرچ و ماشین لرنینگ صنعتی (یه پستی در این رابطه اینجا نوشتم). مساله این بود که تجربه‌ی کار software تو صنعت رو داشتم کامل ولی هیچ ایده‌ای نداشتم کار ماشین لرنینگ یا ریسرچ تو صنعت چه شکلی ه و واسه همین میخواستم تجربه ش کنم. دومین دلیل اینکه خب یه رزومه‌ی خیلی خوبی میشد و فردا اگه میخواستم برم سر کار خیلی بهم کمک میکرد و قشنگ من رو کلی جلو مینداخت. سومین دلیل هم بحث پولش بود. تو ونکوور به عنوان دانشجوی مستر اوضاع مالی خیلی خراب ه و دست آدم باز نیست اصن. دلم میخواست یه پول خوبی بگیرم و بتونم مثلا ماشین بخرم و باهاش تابستون ونکوور که خیلی هم زیباست برم اینور اونور. بعد حامد خودش research scientist بود تو مایکروسافت و من رو refer کرد و رزومه‌م رو فرستادم و بعدش باهام مصاحبه کردن. این referral کلا خیلی خیلی موثرتر و قطعی‌تره تا اینکه همینطوری بخوای خودت اپلای کنی و رزومه‌ت رو اپلود کنی همینطوری. بعد باهام قرار مصاحبه گذاشتن.

فرایند مصاحبه‌ چطوری بود؟ چطوری تمرین کنیم؟

همه‌ شرکت‌های بزرگ و خفن یه بخش ثابتی از مصاحبه‌هاشون، الگوریتمی ه. حالا چه ریسرچ بخوای کار کنی چه کار software. واسه همین من دو روز نشستم تو leetcode فقط تمرین کردم. بسته به اینکه بک گراند الگوریتمی و data structureی تون چقدر قوی ه ممکنه بیشتر یا کمتر نیاز به تمرین داشته باشید. چند تا نکته هست. تو leetcode من فقط سوال های سطح medium رو حل میکردم. معمولا سوالای hard نمیاد تو مصاحبه‌ها یا اگه بیاد اون آخرا میاد چون سوالا به ترتیب سختی مطرح میشن. راجع به تمرین هم من بیشتر روی dynamic programming تمرکز کردم. معمولا شرکت‌های خفن و بزرگ همیشه حداقل یه سوال dynamic programming دارن. این مصاحبه‌ای که من داشتم دو تا سوال dp توش داشت. سوال اول معمولا یه سوال نسبتا ساده و ad hoc هستش حالا یا array manipulation و double pointer و اینا یا string manipulation و اینا. سوالای اول معمولا ad hoc و ساده ن و بعدش سخت تر میشن. بعد یادمه این پلتفرمی که توش کد میزدم خودم نمیتونستم کد رو ران کنم. خود طرف ران میکرد بعد میگفت مثلا این چاپ شد. بعد یادمه سوال دومی ه اون dpی که زده بودم یه باگ ریزی داشت. بعد گفت مشکل داره درستش کن. منم مث سگ استرس داشتم و تو اون استرسی داشتم سعی میکردم باگ قضیه رو پیدا کنم. بعد باگ رو حس کردم پیدا کردم و یه فیکس زدم و گفتم ران کن. بعد ران کرد و گفت درست شد. بعد من یهو داد زدم yyess :))) یارو خنده ش گرفته بود. سوال سومی رو اینجا نپرسیدن و بعد از این دو تا سوال سوییچ کردن رو سوال ریسرچی. این شکلی بود که گفتن فلان مساله‌ی ریسرچی رو داریم تو سرچ bing به نظرت چطوری میتونیم حلش کنیم؟ بعد منم یه ذره فکر کردم و یه سری ایده دادم و رو ایده‌ها صحبت کردیم. بعد این مرحله دوباره سوییچ کردن رو الگوریتم یه سوال dp دیگه پرسیدن. مغزم قشنگ سردرد گرفت از این context switchها. این یکی dpه رو هم حل کردم و بعد سوییچ کردن رو سوالای پایه‌ی ماشین لرنینگ از این فازا که مثلا برای overfitting چیکارا میشه کرد یا layer normalization چیه و … که قاعدتا هر کورس ماشین لرنینگی بگذرونید میتونید جواب بدید. یه هفته بعد از این مصاحبه‌ی چند ساعته، یه مصاحبه‌ی یک ساعت ه داشتم با manager تیم که راجع به ریسرچ خودم سوال پرسید و سعی میکرد به چالش بکشه و منم چون مسلط بودم رو کار خودم اوکی بود و اینا. بعدش هم بهم offer رو دادن. یه نکته‌ی مهم راجع به تمرین کردن به خصوص برای سوالای الگوریتمی که خیلی خیلی مهمه و خیلی ها شاید ازش اطلاع نداشتن مساله‌ی communication هستش. برای اینا خیلی خیلی مهمه که همزمان که دارید سوال رو حل میکنید بهشون بگید دارید چیکار میکنید و چی تو ذهنتون میگذره و این کار سختی ه. چون سخته همزمان یه مساله رو حل کنی و real time هم به طرف بگی داری به چی فکر میکنی. اصن تمرکزت بهم میخوره. ولی چون من خونده بودم که این براشون مهمه، این leetcode اینا که تمرین میکردم، موقع حل سوال با یه مصاحبه کننده‌ی فرضی حرف میزدم و سعی میکردم همزمان که فکر میکردم حرف هم بزنم. کلی دوستای من که هزار برابر تو الگوریتم از من خفن‌تر هستن سر این چیزا ریجکت شدن. مثالش؟ مثلا فرض کن یه سوال دادن که یه جواب بدیهی غیربهینه داره بعد تو آدم خفنی هستی و میدونی این جواب غیربهینه س و داری دنبال جواب بهینه میگردی. خیلی ها میان ۵ دقیقه فکر میکنند تا جواب بهینه رو پیدا کنند حالا یا پیدا میکنند یا نمیکنند ولی در هر صورت مشکل اصلی اینجاست که مصاحبه کننده فکر میکنه جواب بدیهی رو بلد نبودید چون نگفتید. در واقع اولین کاری که باید میکردید این بود که بهش میگفتید خب این یه جواب بدیهی داره که الگوریتم ش اینه ولی خب کاملا غیربهینه س. کلا هم step by step میتونید جواباتون رو بهتر کنید. لازم نیست از همون اول به جواب پرفکت برسید. چند تا جا تو اینترنت میخوندم نحوه‌ی approach کردن تون به مساله براشون مهم تره و اگه تو مسیر درستی باشید، خود مصاحبه کننده hint میده و این hintه نکته‌ی منفی حساب نمیشه. ینی تا جاییکه من خوندم تو اینترنت، خیلی وسواس ندارن که ته ش به جواب اپتیمال برسید ولی اینکه تو مسیر درستی باشید و طرز نگاهتون درست باشه خوبه. حالا این رو مفصل تر میدونید بخونید تو اینترنت. این brian bi تو quora یه سری چیزا نوشته بود که چطوری ملت رو مصاحبه میکنه تو گوگل.

مساله‌ی visa و export license

یه نکته‌ی جالبی که وجود داشت این بود که offer من دقیقا صبح روز تولدم اومد که خب خیلی خوشحالم کرد. ولی داستان‌های اصلی از بعد از offer شروع شد. جایی که شما باید برای ویزا اپلای کنی. کاراموزی بخوای بری آمریکا باید ویزای j1 بگیری و اون موقع من هیچ ایده ای نداشتم که الان با travel ban و اینا اصن ویزای j1 میدن یا نه. ینی تو این گروه های تلگرامی میدیدی همه از داخل آمریکا اپلای کرده بودن و من کسی رو پیدا نکردم که اخیرا از کانادا رفته باشه امریکا و اصن نمیدونستم ویزای j1 کلا میدن یا نه. بعد یک ماه درگیر paperworkهای مایکروسافت بودم و بعدش اینا گفتن باید ببینیم export license میخوای یا نه. این export license یه مجوزی ه که باید دولت امریکا صادر کنه و کلا فقط ۵ ۶ تا ملت لازمش دارن که شامل ایران و کره ی شمالی و سومالی و ایناست. برای اینه که مثلا تکنولوژی رو از آمریکا ندزدی ببری کشورت برای مقاصد شوم و اینا استفاده کنی. بعد این export license قبلا دو ماهه میومد ولی تو یکی دو سال اخیر میانگین ش قشنگ رسیده به یک سال. من یکی از دوستام امریکا فارغ التحصیل شده بود و گوگل آفر گرفته بود، بیشتر از یک سال بود که لنگ export license بود و نمیتونست کارش رو شروع کنه و به فاک رفته بود! این export license خواستن یا نخواستن یه سری قوانین و شرایط داره که باید بررسی بشه ولی چیزی که سینه به سینه نقل شده اینه (هیچ منبع معتبری براش ندارم صرفا براساس چیزی که شنیدم): اگه شما به کدهای رمزنگاری یا تکنولوژی‌های شبکه دسترسی داشته باشی، این مجوز رو لازم داری. حالا نکته چیه؟ گوگل مثکه کدبیس ایناش monolithic ه. ینی شما حتی اگه کارت ماشین لرنینگ باشه، باز به اکثر کدهای گوگل شامل رمزنگاری اینا دسترسی داری و واسه همین export رو میخوای. مایکروسافت کدبیس‌هاش جداست و من مثلا فقط به کدبیس تیم خودمون دسترسی دارم. این به من کمک کرد که معاف از export license بشم. ولی نکته این بود که ۴ ۵ ماه طول کشید تا اینا به من بگن تو export نمیخوای. ینی اینا تا دسته از من مدارک مختلف خواستن در این حد که آدرس عمو و عمه هم خواستن!‌ بعد من هر دو هفته ایمیل میزدم که آقا چی شد این داستان export ما؟ بعد ۴ ۵ ماه یهو گفتن نمیخوای! من حس میکنم خودشون ریدن و قطعا خیلی زودتر از این ‌ها میشد فهمید که من export license لازم ندارم. این مرحله قبل از اپلای برای ویزا هست. ینی حداقل مایکروسافت به من گفت تا اکسپورت رو نگیری، پوینتی نداره که بخوای برای ویزا اپلای کنی. بعد اکسپورت که clear شد و گفتن نمیخوای، اپلای برای ویزا شروع شد که اینا یه سری نامه به من دادن که باهاش اپلای کنم. بعد من رفتم سفارت آمریکا تو ونکوور و اپلای کردم برای ویزا. بعد این همزمان شد با اون داستان که ایران چند تا موشک زد به عراق. من گفتم بابا با این وضعیت عمرا دیگه ویزای j1 ما رو نمیدن. استادمم میگفت ببین واقع بین باشی ویزات نمیاد. گفت من مثلا دانشجو داشتم که ویزا j1ش نیومد اصن. خودمم واقعا هیچ امیدی نداشتم چون کسی رو پیدا نکردم که اخیرا از کانادا j1 گرفته باشه. بعد استادم گفت بیا عین بچه‌ی آدم دفاع کن و برو سر زندگی ت. هی عقب ننداز تاریخ دفاعت رو به خاطر مایکروسافت. نری مایکروسافت هم چیزی نمیشه. چون من تاریخ دفاع م رو هی به خاطر مایکروسافت ه عقب مینداختم چون بعد دفاع نمیتونستم دیگه برم مایکروسافت (شرط اکثر اینا اینه که returning student باشی). بعد اقا گفتیم سگ خورد و شروع کردیم تز نوشتن. بعد در کمال ناباوری، ویزای من اومد بعد دو ماه و نیم. اصن من غافل گیر شده بودم چون هیچ برنامه‌ای براش نداشتم و آمادگی ش هم نداشتم. برای هفته‌ی بعدش شرکت برام پرواز گرفت و چند روز وقت داشتم که همه چیز رو جمع کنم و سه ماه برم آمریکا. با استادم هماهنگ کردم و کارای دفاع رو کلا dissش رو دادم و کنسل کردم. بعد وسایل اینام رو جمع کردم و یه مهمونی خدافظی با بچه‌ها گرفتیم و تا صبح مست کردیم و رقصیدیم و فردا صبحش رفتم فرودگاه ونکوور که برم سیاتل.

اینجا رفته بودم فرودگاه که برم سیاتل

سیاتل

فردای اون مهمونی ه ساعت ۱۱ صبح رفتم فرودگاه و از اونجا رفتم سیاتل. کلا ۱۵ دقیقه تو هواپیما بودم :)) چون سیاتل و ونکوور چسبیده به هم هستن و با ماشین کلا دو ساعت و نیم راهه. دو ساعت اینا تو فرودگاه بودم و ۱۵ دقیقه تو هواپیما :)) روزی که من سوار هواپیما شدم که برم سیاتل، یه خبر اومد تو تلگرام که اولین مرگ ناشی از کرونا تو ایالت واشنگتن (همین ایالتی که سیاتل و ردموند توشن) رخ داده. کلا هم قبلش اوضاع کرونا تو واشنگتن خراب بود و یکی از نگرانی‌های من راجع به آمریکا این بود که مثلا خطری باشه از نظر کرونا و اینا. بعد من اومدم سیاتل و شرکت قبل از اینکه خونه‌ی دائمی م رو اوکی کنه، یه چند روز برام هتل گرفته بود. این دو سه روز اول رفتم سیاتل رو گشتم downtownش و یکی از دوستای خیلی قدیمی م رو دیدم. من هیچ کسی رو نداشتم تو سیاتل و ردموند و قرار بود ۳ ماه تنها باشم و اینکه یه دوست صمیمی قدیمی داشتم خیلی حس خوبی داشت. اون دو سه روز اول هم کلا حس و حال عجیبی داشت. کلا آدم هر شهر جدیدی میره اون چند روز اول حس و حال عجیبی داره. کانادا هم که اومده بودم اون چند روز اول حس و حال عجیب و خاصی داشتم. خلاصه اقا ما سیاتل رو چند روز گشتیم و بعد رفتم آفیس ردموند مایکروسافت ببینم چطوریه سیستم. آها اینم بگم که من با سه تا شهر سر و کار داشتم:‌ ردموند - بلویو - سیاتل. این سه تا شهر چسبیده بهم هستن. سیاتل شهر پرجمعیت اصلی قضیه س. ردموند یه شهر ه که تقریبا دست مایکروسافت ه و مایکروسافت کلی ساختمون توش داره و کارمنداش اونجا زندگی میکنند. بلویو مثل سیلیکن ولی میمونه و هر شرکتی یه ساختمون توش داره. من خونه‌م تو ردموند بود ولی آفیسی که تیم ما بود تو بلویو بود. سیاتل هم چون مرکز قضیه بود میرفتم میگشتم. با ماشین مثلا از ردموند تا بلویو ۱۰ دقیقه راه بود. از بلویو تا سیاتل هم با ماشین ۲۰ دقیقه راه بود. با اتوبوس البته خیلی فاکد آپ بود از بلویو تا سیاتل واسه همین آخر هفته‌ها که ماشین رنت میکردم فقط میرفتم سیاتل. اها این رو داشتم میگفتم. رفتم ردموند برای orientation و اینا که ازمون عکس بگیرن و badgeمون رو برای ورود و خروج و اینا دادن و کیف و اینا دادن. همونجا هم یه خط موبایل گرفتم از at&t و بعدشم یکی از بچه‌های تیم با ماشینش من رو برد بلویو و با تیم آشنا شدم و اونجا هم حامد رو دیدم و گپ زدیم و اینا. فردا یا پس فردا شبش هم یادمه رفتم خونه‌ی حامد با هم شام زدیم و یادی از گذشته کردیم و گپ زدیم خلاصه و خیلی خوب بود. بعد از چند روز هم جای دائمی‌م اوکی شد و نقل مکان کردم به یه خونه تو ردموند که خونه‌ه کاملا مبله بود و همه چیز داشت و تر و تمیز بود. خونه‌م جای خوبی بود. ردموند کلا جای آروم و سرسبزی ه. جای ساکتی بود خونه‌م و نزدیکش یه دریاچه بود که بعدا تعریف میکنم خاطراتم با این دریاچه و پارک کنارش رو.

شروع کار

بعد روز دومی که رفتم آفیس تیم مون تو بلویو با مدیرم صحبت کردم و گفت این مساله رو میخوایم بریم سمتش و هیچ تجربه‌ای راجع بهش نداریم، میخوایم تو رو این قضیه کار کنی و ببین چیکار میتونی بکنی. اینا به صورت کلی میخواستن روی image super resolution کار کنن با مدل‌های مبتنی بر transformer. ینی کار imageی بود ولی خب transformer از nlp میاد. اها یه چیزی راجع به تیممون بگم. تیم ما یه تیم ۵۰ نفره بود که ۲۵ نفر تو بلویو بودن و ۲۵ نفر تو مایکروسافت مونترال و هدف تیم این بود که مسائلی که تو محصولات مایکروسافت وجود داره رو براشون راه‌ حل های مبتنی بر deep learning ارائه بده. ینی تیم applied بود و pure research نبود. بعد تیم ما کلا حوزه‌ی کاری شون متن و nlpه. تقریبا تجربه‌ی کار با image تو تیم وجود نداشت. منم تجربه‌ی کار با imageم تقریبا صفر بود. و خب این برای من چیز مثبتی حساب میشد چون میتونستم به واسطه‌ی این کارآموزی ه کلی چیزمیز یاد بگیرم راجع به deep learning تو حوزه‌ی image. چالش و اینا هم بود چون نه کسی بود که از تجربه ش کمک بگیرم نه خودم خیلی background خاصی داشتم. بعد اولین کاری که کردم این بود که شروع کردم یه سری survey خوندن راجع به deep learning based image super resolution که ببینم اصن داستان چیه و چیکارا کردن و direction چیه و اینا. کلا شما هر کار ریسرچی جدیدی که شروع میکنی برای اولین بار، سیستم اینطوریه که بهتره اول بری یه survey جامع ازش بخونی که اومدن پیپرهای اون حوزه رو دسته بندی کردن و گفتن مثلا این روش ها به صورت کلی ارائه شده. اینا این کارو کردن اونا این کارو کردن و شما دستت میاد که سیستم چیه و ملت چیکارا کردن و approachهای چیه و … که بعد از روشون میتونی ببینی مثلا چه طرز نگاهی missingه یا چی هست که هیچ کدوم address نکردن و اینا. خلاصه آقا ما شروع کردیم survey خوندن که بیایم تو باغ. خیلی هیجان زده بودم و خیلی انرژی و اشتیاق داشتم و هر روز میومدم و تا شب کار میکردم. شب میرفتم خونه شام درست میکردم و با شراب قرمز میزدم و بعدشم فیلم نگاه میکردم و اینا.

کرونا

داستان اصلی از اینجا شروع میشه. تا اینجا همه چیز اوکی بود تا اینکه فکر کنم روز سومی که میرفتم آفیس، شرکت ایمیل زد که آقا دولت گفته باید تعطیل کنید و remote کار کنید و قرار بود همه چیز remote بشه. این همکارم اومد گفت کیبرد اینات رو جمع کن قراره از خونه کار کنیم. منم حاجی اصن نمیتونم از خونه کار کنم. کلا محیط کار و خواب آدم باید جدا باشه. بعد هیچی شرکت بهم یه لپتاپ داده بود، بعد از خونه که میخواستی کار کنی اول باید یه دور vpn میزدی، بعد باید remote desktop میزدی، بعد توش باید ssh میکردی کلا خیلی چیز روالی نبود. کلا هم حالا میشد کار کرد ولی مشکل اصلی من این بود که اصن نمیتونستم جایی که میخوابم همونجا هم کار کنم. یکی دو روز تلاش کردم نشد. به مدیرم گفتم حاجی من نمیتونم خونه کار کنم باید برم شرکت. بعد از اینجا بدبختی‌ها شروع شد. من از روز پنجم و ششم میرفتم شرکت ولی اصن سسسگ پر نمیزد تو خیابون. جدی اغراق نمیکنم. هیچ احدی تو خیابون نبود. بعد سوار اتوبوس میشدم برم شرکت، قشنگ اتوبوس خالی خالی ه بود. ترمینال اتوبوسی که همیشه شلوغ بود تو بلویو و مرکز اصلی ترانزیت بود، قشنگ شده بود ghost town. تو آفیس شرکت که هر روز کلی آدم مختلف میدیدم و با تیم میرفتیم ناهار و اینا، هیچ کس به جز من و سرایدار نبود. فقط من بودم و سرایدار. ینی میومدم شرکت و از صبح تا شب یک نفر هم تو شرکت نبود که باهاش حرف بزنم. منم کلا آدم اجتماعی‌م و دو روز با آدما حرف نزنم قشنگ دیوونه میشم. بعد صحبت حضوری خیلی فرق داره با اسکایپ. خونه اسکایپ اینا میکردم با آدم‌های مختلف، ولی صحبت حضوری باز لازمه. از اونور سیانل هم با اتوبوس میخواستم برم یک ساعت و نیم راه بود و مثلا درنا که سیاتل بود رو دو سه هفته یکبار میدیدم و تو این بازه مثلا وسط هفته‌ها که میرفتم شرکت اصن با هیچکسی نبود که صحبت کنم. اوایلش اوکی بود و آروم آروم قشنگ حس کردم دارم کسخل میشم. بعد همخونه هم نداشتم. ملت اکثرا یه هم خونه ای خانواده ای چیزی دارن تو دوران قرنطینه. من اصن هیشکی رو نداشتم و اصلا اصلا عادت نداشتم به این level تنهایی و چیزی بود که مشابه ش رو اصلا تو زندگی م تجربه نکردم و واقعا pure تنهایی بود که حالا بعدا در ادامه توضیح میدم که چه تجربه‌ی مثبتی شد. یه ماه و نیم اول، این مساله‌ی تنهایی ه خیلی حاد نبود. چرا؟ چون من همش مشغول یادگیری و experiment و اینا بودم و مثلا از صبح تا شب درگیر کار بودم و شبم میومدم خونه و آشپزی و اینا. ینی چون ذهنم درگیر کار بود اوکی بود. بعد یک ماه اینا ارزیابی عملکرد اینا داشتیم که مدیرم خیلی راضی بود ازم. قبلش استرس داشتم چون سر کرونا و remote شدن، اصن communication زیادی با مدیرم نداشتم و خودم داشتم با نظارت خودم میرفتم جلو و فقط بهش آپدیت میدادم که دارم مثلا فلان چیز رو میرم سمتش. البته یه همکار هم داشتم که اونم به صورت موازی رو یه سری چیز دیگه کار میکرد. بعد سر همین کم بودن communication واقعا هیچ ایده ای نداشتم ازم راضین یا نه. بعد آقا بعد از این ارزیابی عملکرد ه، کار وارد یه فازی شد که جواب یه سری سوال رو فهمیده بودیم و به یه مدل خاصی رسیده بودم و یه سری ریزالت داشتیم و حالا می خواستیم parameter tuning انجام بدیم. این بدترین قسمت قضیه تو کل اینترنشیپ بود و یکی از مهم‌ترین مشکلاتی که من کلا با applied scientist شدن دارم. تو این بازه من داشتم سعی میکردم یه سری parameter و configuration اپتیمال پیدا کنم و تنها کاری که میکردم که این بود که یه سری چیزا رو عوض کنم و بذارم مدل‌ها ترین بشن. بعد ترین شدن اینا هم چند روز طول میکشید و من تو اون چند روز هیچ کاری لیترالی هیچ کاری نداشتم بکنم. بعد کلا هم نمیشد ذهنت کامل آزاد شه. چون مثلا هی دو سه ساعت یکبار میومد لاگ‌ها رو چک میکردم یا بعضا به یه سری مشکلات storage اینا میخوردیم که باید حلش میکرد و خلاصه نمیشد سه روز کامل ول کرد رفت و باید حواسم به قضیه میبود ولی در کل کار خاصی نداشتم بکنم. بعد این مشکلش چیه؟ شما وقتی کار خاصی نداری بکنی و وسط آمریکا هم تنهایی و یک ماه و نیم ه با هیچ احدی از نزدیک حرف نزدی، شروع میکنی فکرای کسشر کردن و اون تنهایی ه میاد روت غالب میشه و اصن بعضی اوقات میترسیدم به جنون برسم. تو این بازه‌ی سه هفته‌ای واقعا حالم از لحاظ mentally خیلی خیلی بد بود. و اینطوری بود که آرزو میکردم هر چه زودتر این اینترنشیپ لعنتی تموم شه برگردم ونکوور. بعد اصن خیلی بد بود، دوباره ساعت خوابم بهم ریخت. تقریبا ۶ صبح میخوابیدم تا ۲ ظهر. بعد ظهر بلند میشدم اوبر میگرفتم میرفتم شرکت. خیلی efficiencyم اومده پایین چون همش لنگ این بودم که مدل‌ها ترین بشه و کلا خیلی تایم رو اعصابی بود. بعد اینطوری بود که با هیشکی از نزدیک تعامل نداشتم. کل تعامل از نزدیک من اینطوری بود که هفته‌ای یه بار یه راننده اتوبوس ه که یه پیرزن ۷۰ ساله بود رو میدیدم که با هم رفیق شده بودیم و ۲ دقیقه مثلا با هم سیگار میکشیدیم و حرف میزدیم. برای منی که با هیچکسی تعامل نداشتم از نزدیک تقریبا، همین ۲ دقیقه صحبت ه اندازه‌ی چند روز social interaction ارزش داشت. بعد کلا این بازه خیلی دپ شده بودم. آها یه حرکت مناسبی که کردم و یه ذره وضعیت رو بهتر کرد این بود که رفتم یه تلویزیون خفن گرفتم و یه ps4 pro که بشینم game بازی کنم سرم گرم شه موقعی که تو خونه هستم. بعد رفتم بازی horizon zero dawn رو گرفتم و شبا و بعضا آخر هفته‌ها بازی میکردم تا صبح. یه بار یادمه اینقدر دپ بودم و حوصله‌ی شرکت رو نداشتم، یه روز مرخصی گرفتم نشستم از خود صبح تا صبح بعدی ش گیم بازی کردم. معمولا هم ۲ ۳ صبح پیاده یه مسیر نیم ساعته میرفتم تا دم دریاچه و یه یه ربع نیم ساعتی کنار دریاچه که سکوت مطلق بود میشستم و به زندگی فکر میکردم. این بازه با اینکه خیلی دردناک بود، ولی من رو خیلی قوی کرد تو هندل کردن تنهایی. من جنرالی آدم سوشالی م و مثلا دو روز با آدما interaction نداشته باشم قشنگ دپ میشم و مثلا اینطوریه که هیچ وقت بلند نمیشم تنهایی برم رستوران یا تنهایی بلند شم برم سینما. کلا با خودم وقت نمیگذرونم. بعد مهم‌ترین آورده‌ی این دوران که واقعا واقعا بهم سخت گذشت این شد که خیلی بهتر شدم تو هندل کردن تنهایی و وقت گذروندن با خودم. ینی یه تمرین خفنی شد برای اینکه یاد بگیرم با خودم بیشتر وقت بگذرونم و تنهایی رو بهتر هندل کنم. و این کروناعه قشنگ یه محیط تمرینی perfect رو فراهم کرده بود. چون اگه کرونا نبود عمرا اینقدر تنها نمیشدم اونجا. الان که اومدم ونکوور اثراتش رو میبینم و اون دو سه هفته‌ی آخری که سیاتل بودم هم قشنگ تاثیراتش رو حس میکردم که قوی‌ شدم تو هندل کردن تنهایی. خلاصه حس میکنم از لحاظ personal growth خیلی خیلی تاثیر خفنی رو من گذاشت با اینکه واقعا پاره شدم از حس‌های بد. یه شب رو هیچ وقت یادم نمیرم که خیلی شب بدی بود. سر یه چیزی خیلی ناراحت بودم و کلا هم همین بازه‌ها بود که moodم به گا بود. بعد وسط راه خونه تا دریاچه یه جا چمن بود کنار خیابون. رو چمن کنار خیابون دراز کشیدم آهنگ گوش دادم و خوابم برد همونجا یک ساعت همونجا کنار خیابون خوابیدم. بعد بلند شدم اومدم خونه. خیلی شب بدی بود. ولی الان که نگاه میکنم همه‌ی اون روز و شب‌های بد و تلخ، تبدیل به یه personal growth خیلی خوب شدن که اگه اون شرایط رو تجربه نمیکردم شاید نمیتونستم ازشون بهره‌مند بشم. بعد مثلا موقعی که همه چیز تعطیل شده بود، من باشگاه رو میرفتم. شرکت مثلا قرارداد با یه سری باشگاه و من یکی شون که نزدیک خونه بود رو میرفتم. هر روز مثلا میرفتم تا دو هفته چون تنها دلخوشی م بود تو اون دوران. بعد دو هفته باشگاه ایمیل زد که دولت گفته باید تعطیل کنید. باشگاه هم تعطیل شد. گفتم اشکال نداره، میرم کوه و هایک و اینا. بعد سایت کوه‌ها و هایک‌ها رو نگاه کردم، تمامشون رو دولت رو بسته بود. لیترالی هیچ کاری نمیشد کرد و هیچ جایی نمیشد رفت! این وسط عید نوروز هم بود که یکی از عجیب‌ترین و خاص‌ترین عیدهام بود. تک و تنها بودم عید رو ولی از این نظر که عید رو با یکی از دوستای صمیمی قدیمی‌م بودم خیلی خاص و ویژه‌ش رو کرد و در کل خیلی خوش گذشت اون روز :)

عید نوروز رو با یکی از دوستای صمیمی قدیمی م بودم و واقعا اگه نبود فکر کنم خیلی عید بدی میشد

بسته شدن مرز کانادا - آمریکا

یه نکته‌ای که این وسط وجود داشت این بود که دو سه هفته بعد از اینکه من وارد آمریکا شدم، استادی پرمیت و ویزای کانادای من باطل شد و شما جفتش رو برای وارد شدن و فعالیت تو کانادا لازم داری. بعد استادی پرمیت رو من از چند ماه قبل اپلای کرده بودم و مطمئن بودم که دیگه همین روزا باید بیاد. ویزا هم on average اینطوری بود که استادی پرمیتت که میومد، اپلای میکردی برای extension و مثلا بعد سه هفته میومد. من حساب کرده بودم که در بدترین حالت هم تا قبل 20 می که اینترنشیپ من تموم میشه، همه‌ی این‌ها رو دارم و میتونم برگردم کانادا. بعد حالا این وسط یه داستان پیش اومد. تو همین بازه‌ای که اوضاع از نظر منتالی داشت خراب میشد، یه اتفاقی افتاد که کامل من رو بهم ریخت. یهو اعلام کردن که فردا دارن مرز کانادا - آمریکا رو به خاطر کرونا میبندن و معلوم نیست کی باز بشه. بعد من مثلا می‌تونستم برگردم کانادا با آمریکا ریموت کار کنم ولی نه ویزا داشتم نه استادی پرمیت و نمیتونستم جمع کنم برگردم کانادا. بعد کامل بهم ریختم. چون این فقط تو مصاحبه‌ها گفته شده بود و هیچ‌جا به صورت متنی کامل ابلاغ نشده بود که مثلا شامل چه کسایی هست و چه کسایی معاف هستن (چون اینجور قانونا معمولا یه سری معافیت‌هایی دارن). بعد یه دو سه روزی من قشنگ panic کرده بودم که مثلا مرز باز نشه، نتونم برگردم کانادا، ویزای آمریکام هم تموم شه، در این صورت باید آمریکا رو باید ترک میکردم. بعد مثلا به کجا؟ تنها آپشن ایران بود که اونم وسط کرونا اصن پروازی نبود و واقعا هیچ ایده‌ای نداشتم چه اتفاقی میفته. بعد مثلا ایمیل زدم به دانشگاه که چه گهی بخورم، بعد از اونور تو دانشگاه یه سری داستان پیش اومد که گفتن تو اصن با اجازه‌ی کی رفتی اینترنشیپ و استادم گفت پویا تو با کی هماهنگ کردی و منم گفتم بابا من فقط با خودت هماهنگ کردم و فلانی هم همین کار رو کرده بود و اوکی بود و خلاصه هم از نظر مرز استرس داشتم هم از اینکه دانشگاه پشتم رو خالی کنه و استادم گفت نگران نباش من هوات رو دارم نمیذارم مشکلی برات پیش بیاد. بعد آقا چند روز من قشنگ تو این حالت panic بودم تا قانون صریح ش اومد. قانون قضیه این بود که مرز هوایی کانادا کلا بسته میشه مگر برای کسایی که استادی پرمیتشون قبل ۱۸ مارچ (تاریخ بسته شدن مرز). حالا نکته‌ی جالب کجا بود؟ استادی پرمیت جدید من ۱۹ مارچ approve شد :|‌ بعد برای من سوال بود که الان این قانون شامل من میشه یا نه؟ چون این قانون pointش این بود که از کسایی که already تو کانادا مشغول تحصیل بودن حمایت کنه. خب منم مشغول تحصیل بودم و صرفا درخواست extension داده بودم و استادی پرمیتم جدیدم ۱۹ مارچ اومد. بعد آقا من زنگ زدم اداره‌ی مرزبانی (چون این قانون رو مرزبانی گذاشته بود نه مهاجرت)، با ۳ نفر صحبت کردم هیچ کدوم نمی‌دونستن! ینی اینا قشنگ بلدن فقط FAQ جواب بدن و حالت‌های خاص رو نمیتونستن هندل کنن. یارو آخرش گفت به افسره ربط داره. بعد خب رو افسره که نمیتونی حساب کنی، اومدیم من از آمریکا خارج شدم و اومدم دم مرز کانادا و کانادا رام نداد. دیگه آمریکا هم رام نمیده. چه گهی باید بخورم؟ بعد این قانون برای سفر هوایی بود. سفر زمینی از آمریکا به کانادا اینطوری بود که گفتن بسته‌س مگر برای essential workerها و سفرهای ضروری. هیچی راجع به دانشجوها نگفته بودن که الان مثلا دانشجوها بخوان برگردن کانادا از طریق مرز زمینی آمریکا-کانادا ضروری حساب میشه یا نه. ما یه چند روز رو هوا بودیم تا اینکه بالاخره اصلاحیه دادن که دانشجوها هم میتونن زمینی برگردن. حالا فقط یه bottleneck وجود داشت. من استادی پرمیتم رو داشتم، ولی ویزام نیومده بود و به صورت نرمال شما ویزا رو میخوای برای ورود به هر کشوری. بعد حالا یه تبصره وجود داشت که تو چند سال اخیر فقط یکی رو دیده بودم ازش استفاده کنه. تبصره این بود که اگه از آمریکا داری مستقیم میای کانادا و وسطش از امریکا خارج نشدی، استادی پرمیت کافی ه و نیاز به ویزا نیست. فقط نکته‌ی این تبصره این بود که گفته بودن استادی پرمیت باید قبل از خروجت از کانادا صادر شده باشه، در حالیکه استادی پرمیت جدید من که extension بود موقعی صادر شده بود که من خارج کانادا بودم :| و نمیدونستم که با مرز زمینی که برمیگردم ته ش رام میدن یا نه و تا روز آخر استرس داشتم که حالا براتون تعریف میکنم چی شد. سر همین من بلیط هواپیمایی که شرکت گرفته بود برگردم ونکوور رو کنسل کردم و از enterprise ماشین اجاره کردم برای یه تاریخی که از طریق مرز زمینی از سیاتل برگردم ونکوور. حالا ته قضیه میگم چی شد و اینا سر برگشت.

دو سه هفته‌‌ی آخر و بعدش سن دیگو

دو سه هفته‌ی آخری که اونجا بودم باز دوباره کارا جذاب شد. ریزالت‌هایی که میخواستیم رو گرفته بودم و تیم کامل راضی بود. این سه هفته‌ی اخر روی دو تا ایده‌ی ریسرچی جدید کار کردم که چالش اینا داشت و دوست داشتم و خوب سرگرم شدم. بعد هم یه ارائه‌ی نهایی دادم برای همه‌ی اون ۶۰ نفر از کل کارایی که کردم و نتایجی که گرفتم و اینا و همه هم راضی و خوشحال بودن. مدیرمم راضی بود و ته ش بهم offer فول تایم دادن که بیام همین تیم تو سیاتل (در واقع همین بلویو دیگه حالا من هی میگم سیاتل، مثلا شهر ما که همش میگیم ونکوور ولی تکنیکلی ما کوکیتلامیم)، منتها من میخواستم حتما کانادا باشم که pr (اقامت دائم) اینا رو اوکی کنم که اونم با یه سری داستان اوکی شد و الان قراره با کانادا قرارداد ببندم ولی ریموت با آمریکا کار کنم که داره کارای اداری‌ش طی میشه. مشکل اینجا بود که تیم ما ونکوور آفیس نداره و فقط مونترال داره و همین بلویو. بعد آفری که به من دادن bound به همین تیم خاص تو همینجا. حتی اگه می‌خواستم مونترال برم باید اول میومد تو همین تیم بلویو و بعد درخواست internal transfer میدادم. بعد کاری که ما کردیم این بود که قرار شد آفر امریکا رو امضا کنیم، منتها وقتی تیم legal بگه نمیتونیم برات ویزا بگیریم (که نمیتونن) میری وارد یه برنامه‌ی مخصوص مایکروسافت میشی که میگن rotation program و اینطوریه که تا ۲۴ ماه میتونی از ونکوور ریموت باهاشون تو آمریکا کار کنی. بعد آقا من دیدم که الان برگردم ونکوور، من دو هفته باید در هر صورت قرنطینه باشم طبق قانون و میفته رو تولدم و نمیخوام تولدم رو تو خونه حبس باشم. از اون طرف یه تعداد زیادی دوست و آشنا داشتم تو کالیفرنیا و به طور خاص سن دیگو و ایرواین و لس آنجلس. بعد تصمیم گرفتم یه دو سه هفته برم سن دیگو و تولدم رو اونجا باشم. بعد که اینترنشیپ تموم شد، خونه رو تخلیه کردم و وسایلم رو گذاشتم خونه‌ی درنا و یه هواپیما گرفتم رفتم سن دیگو. سمت سن دیگو دوستای زیادی داشتم مهرداد و سارا و صادق و مهدی و سیاوش و …. رفتم اونجا مهرداد اومد فرودگاه دنبالم و شب اول رفتم پیش مهرداد و سارا. از فرداش آقا ما شروع کردیم سن دیگو رو گشتن و هی از zipcar ماشین اجاره میکردم و سن دیگو رو میچرخیدم. بعدم رفتم خونه‌ی صادق و تا اخر خونه‌ی صادق بودم. بعد خیلی خیلی خوب بود این مدت. هر روز با ملت مختلفی چرت و پرت میگفتیم یا میرفتیم اینور اونور. یه روز یادمه مثلا رفتیم با مهدی تو ساحل های سن دیگو که سکسی ترین ساحل‌ها رو داره (سن دیگو کلا شعارش اینه که America’s finest city از این نظر که خیلی هواش خفن و مطبوع ه) و surfing کردیم و اینا. بعد تولدم هم همونجا تو ساحل گرفتم با بچه‌ها که خیلی خوش گذشت. یه خاطره‌ی دیگه هم که خیلی خیلی خوب بود یه road trip عجیب غریب بود. اینطوری که یه روز ماشین اجاره کردم با صادق بریم لس آنجلس رو ببنیم. بعد وسط راه رفتیم یه ساحل خیلی سکسی راه رفتیم. بعد داشتیم از ایرواین رد میشدیم رفتیم فراز رو سوار کردیم و بعد دو سال دیدیمش. همگی بعد رفتیم لس آنجلس و تو ماشین کلی چرت و پرت میگفتیم به یاد قدیم‌ها. بعد رسیدیم لس آنجلس، سر همین داستان‌های جورج فلوید تظاهرات شده بود و حکومت نظامی شده بود. بعد از این emergency alertها اومد که تا قبل ۵:۳۰ برید خونه‌هاتون. ما هم مثلا ۴:۳۰ رسیده بودیم لس آنجلس و میخواستیم بریم بورلی هیلز رو ببینیم. بعد از این شانس گند ما دیگه وقت نشد. ماشین رو کج کردیم و رفتیم خونه‌ی شقایق و شقایق رو بعد چند سال دیدیم. بعد ۵:۳۰ سریع از شهر خارج شدیم برگشتیم سمت ایرواین. رفتیم نوید رو یه سر دیدیم و یه ابجو زدیم دور هم. بعد رفتیم با فراز و صادق شام زدیم و سر شام دوباره کلی چرت و پرت گفتیم و واقعا واقعا pure quality time بود. بعد هی خدافظی میکردیم هی چرت و پرت میگفتیم تا شب ۱۲. گفتم بریم یه قهوه بخوریم که من خوابم نبره دارم رانندگی میکنم. ۱۲ شب رفتیم مک دونالد قهوه زدیم و دوباره اونجا چرت و پرت گفتیم شد ۲ صبح. بعد فراز رو گذاشتیم خونه ش که خدافظی کنیم ولی تا ۴ صبح باز چرت و پرت گفتیم. خیلی تایم خوبی بود و خب همدیگه رو بعد دو سال دیده بودیم و همگی دوستای صمیمی بودیم و واقعا دلمون نمیخواست خدافظی کنیم. بعد دیدیم ۴ صبح بخوایم برگردیم خطریه و ممکنه من خوابم ببره. دیگه خوابیدیم خونه‌ی فراز و ۷ صبح زدیم بیرون و برگشتیم به سمت سن دیگو. خلاصه سن دیگو خیلی خیلی خوش گذشت و به شدت شهر chill و ریلکس و بدون سر و صدایی بود و بچه‌ها همه مشتی و باحال و خلاصه یکی از بهترین سفرهام شد.

تولدم رو با دوستایی که خیلی وقت بود ندیده بودمشون تو سواحل سن دیگو گرفتم و واقعا به یاد موندنی شد.

تا نصف شب داشتیم با فراز و صادق چرت و پرت میگفتیم به یاد قدیم‌ها.

برگشت به ونکوور

از سن دیگو برگشتم سیاتل و یه شب خونه‌ی درنا بودم. فرداش یه ماشین از enterprise گرفتم. گفتم حالا که روز آخر ه و میخوام یه دو ساعت و نیم رانندگی کنم بذار حال بده بهم. قشنگ خفن ترین ماشینی که داشت رو اجاره کردم که قشنگ گاز بدم تو جاده. ولی از صبح شدید استرس داشتم که اگه مثلا دم مرز به خاطر اینکه استادی پرمیت جدیدم خارج از کانادا صادر شده و سر اون تبصره رام ندن چه گهی بخورم؟ چون ویزای آمریکام دو هفته قبلش باطل شده بود (تا یه ماه بعدش میتونی بمونی آمریکا) و اگه کانادا رام نمیداد دیگه آمریکا هم نمیتونستم برگردم و واقعا هیچ‌ ایده‌ای نداشتم در این حالت چی میشه. یه پارک مرزی هست بین مرز آمریکا و کانادا که متعلق به هیچ کدوم نیست و همش میترسیدم مجبور شم برم تو اون پارک ه بخوابم و بعد از گشنگی بمیرم :)))) بعد رانندگی کردم تا مرز ونکوور و جاده خیلی مشتی و سکسی و دم مرز هم صف طولانی بود. همینطور که نوبت به ماشین من میرسید، ضربان قلبم میرفت بالاتر. بعد نوبت به من رسید و واقعا ترسیده بودم. مدارک رو دادم و اصلا به روی خودم نیوردم که مثلا ویزا ندارم و اینا. بعد طرف مدارکم رو نگاه کرد و بهم داد و گفت welcome back home و این جمله تو اون لحظه آروم‌کننده‌ای جمله‌ای بود که میتونستم بشنوم و واقعا استرس اون دو ماه م سر اینکه میتونم برگردم یا آواره میشم به پایان رسید. بعدشم برگشتم خونه و طبق قانون کانادا باید دو هفته کامل تو قرنطینه میشدم با هم‌خونه‌ایم که حسین بود و اینا هم یک روز درمیون زنگ میزدن حالم رو چک میکردن و اینکه از خونه بیرون نرفته باشم.

خلاصه

آقا خلاصه که یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های زندگی م بود. واقعا بهم سخت گذشت و هیچ تصوری ندارید که لیترالی تک و تنها تو امریکا بودن چه حسی داره وقتی حتی یه نفر هم تو شرکت پرسه نمیزنه که باهاش صحبت کنی. ولی خیلی از لحاظ personal development تجربه‌ی مفیدی بود و بیشتر از تجربه‌ی خود مایکروسافت کار کردنش، به نظرم personal growthش برام ارزشمندتر بود. و اون استراحت خیلی خیلی خفنی که تو سن دیگو کردم واقعا خستگی اون سه ماه رو قشنگ شست برد و خیلی خوب بود که دوستای قدیمی‌م رو بعد از مدت‌ها دیدم.

comments powered by Disqus