اپیوئید

در تلاش برای رهایی از این گرداب

خلاصه‌ی این ۴ ماه

۲۸ آذر ۹۷

۲۶ آگوست ۲۰۱۸ بود که زندگی قبلی م رو گذاشتم پشت سرم و سوار هوای تهران - لندن شدم که از لندن برم ونکوور. باورم نمیشه ۴ ماه گذشته. دو بار دیگه همینجوری بگذره شده یک سال از زندگی‌م.
خیلی اتفاقات زیادی افتاد تو این ۴ ماه که میخوام یه خلاصه‌ای از اونچه به من گذشت رو اینجا بگم. حس میکنم کمکم میکنه تو تخلیه‌ی احساساتم. ممکنه یه سری چیزا که برای من bold بوده برای بقیه کمتر bold بوده باشه و برعکس. خلاصه این رو دارم برای دل خودم می‌نویسم.
هفته‌ی اول همه چیز جدید بود. همه چیز هیجان انگیز بود. یه زندگی جدید رو شروع کرده بودم. اولین بار بود که تنهایی زندگی میکردم و اونم نه تو تهران، تو خارج از ایران. خیابون‌ها، ماشین‌ها، مغازه‌ها، آدم‌ها همه چیز جدید بود. هفته‌ی اول افتادم دنبال کارهای اولیه نظیر حساب‌بانکی و کارت شناسایی اینجور چیزا. حسین هم که تنها دوستی بود که اینجا داشتم من رو شروع کرد به بچه‌ها معرفی کردن و خلاصه کلی هوام رو داشت. هفته‌ی اول به این شکل گذشت.
از هفته‌ی دوم شروع کردم دانشگاه رفتن و رفتن به کلاس‌ها. آروم آروم همه چیز شروع شد به روزمره شدن. روزمره شدن باعث چی میشه؟ باعث این میشه که ذهنت آزاد بشه برای فکرهایی که اذیتت میکنه. اونم برای منی که متاسفانه آدم منفی‌گرایی هستم (درست شدنش اینطوری نیستش که صرفا بهم بگید پویا منفی‌گرا نباش. اگه به همین سادگی بود که الان همه‌ی آدم‌های دنیا خوش و خرم بودن). آروم آروم دلتنگ گذشته شدم. ببین من کلا اینطوریم که اصلا در لحظه زندگی نمی‌کنم. همه‌ش یه رابطه‌ی وابستگی به گذشتم داره. دلیلش رو خیلی فکر کردم بهش. شاید بهم حس زندگی میده؟ مثلا مرور گذشته بهم نشون میده که الکی زندگی‌م رو تلف نکردم و یه زندگی‌ی داشتم. حالا اینکه چی شد این همه برام مهم شد زندگی کردن رو یادم نیست از کجا شروع شد ولی وقتی به گذشته به خصوص دو سال اخیر نگاه میکنم واقعا راضیم. تو این دو سال و خورده‌ای اخیر اتفاقات زیادی افتاد. اولا اینکه من خیلی از لحاظ شخصیتی پیشرفت کرد. دو سال و خورده‌ای پیش بود که به خاطر وضعیت suicidalی که داشتم شروع کردم پیش یه روان‌شناس رفتن و تو این دو سال و خورده‌ای خیلی شخصیتا بهتر شدم. آدم خوشحال‌تر و بااعتماد‌نفس‌تری شدم. بعد تو این دو سال خیلی تو کارم پیشرفت کرد. levelم تو شرکت بالا رفت. فیدبک‌های مثبتی از بقیه میگرفتم. تو کارم تاثیرگذار بودم. محیط کارم و آدماش رو خیلی خیلی دوست داشتم و واقعا سر کار رفتن برام تفریح بود. بعد اینکه تو این دو سال و نیم شروع کردم سفر رفتن و دیدم که چقدر سفر رفتن رو دوست دارم. کلی سفر رفتم این دو سال با آدم‌های مختلف و دوست‌های زیادی پیدا کردم. واقعا حس chill کردن تو طبیعت، گوش کردن به صدای آتیش تو شب، ساز دهنی زدن تو شب بهترین حس دنیاس. تو این دو سال شروع کردم ساز دهنی یاد گرفتم. با دخترهای مختلفی date کردم که هر کدوم خاطرات خوب و بدی برام به جا گذاشت. خلاصه‌ش رو بخوام بگم این دو سال و خورده‌ای به معنای واقعی از زندگی‌م استفاده کردم. بهترین استفاده رو به عنوان یه آدم ۲۲ ۲۳ ساله کردم. کلی چیز مهم رو تو زندگی تجربه کردم. مخصوصا یک سال اخیر با دوستام کلیییی بیرون رفتیم. رفتیم کیش رفتیم شیراز رفتیم شمال رفتیم خونه‌ی ما چالوس. کلی شبا شام رفتیم بیرون تا نصف شب بازی کردیم. کلی خوش گذشت.
از هفته‌ی دوم و سوم به بعد دلم شروع شد تنگ شدن برای این خاطرات. فکر کردن بهش این حس رو بهم میداد چه زندگی خوبی کردم این دو سال. ولی حالا چی؟ به این فکر کردم که دوباره باید از صفر شروع کنم و خیلیییییی طول میکشه دوباره بسازم بیام بالا. کلی طول میکشه مجموعه‌ی دوستیم رو بسازم چون تعداد ایرانی‌ها اینجا محدوده و خب زمان خیلی بیشتر طول میکشه که آدم یه مجموعه‌ی دوستی خیلی خوب مثلا ۱۵ ۲۰ نفری بسازه. حداقل برای من. وضعیت مالی هم که اینجا خوب نیست. پول خیلی محدودی از دانشگاه میگیرم که صرف اجاره و مایحتاج زندگی میشه. خیلی دستم برای تفریح و اینا باز نیست. ماشین رو که اصلا فکرش رو نکن. ایران هر آخر هفته یه جایی بودم. اینجا نه ماشین ش رو دارم نه آدم پایه‌ش رو.
با آدم‌های دانشگاه بیشتر آشنا شدم. فعلا قضاوتم در طول این ۴ ماه رو مینویسم شاید بعدا عوض شه. اولا اینکه چینی‌ها خیلی آدم‌های سردی بودن. همش تو گروه‌های دوستی خودشونم و کلا هم با بقیه قاطی نمیشن. یه بار رفتم تو کامن روم بهشون سلام کردم کسی جواب سلام رو نداد! (حالا ممکن هم هست باور نکرده باشن من بهشون سلام کردم یا حواسشون نبوده یا هر چی) ولی کلا خیلی آدم‌هایی هستن که تو چهارچوب‌های خودشون هستن. یه TA داریم مثلا چینی‌ه خیلی سفت و سخت میگیره و یه ذره flexibility نداره.
هندی‌ها آدم‌های niceی هستن و از لحاظ فرهنگی به ما نزدیک‌ترن. میشه باهاشون صحبت کرد و قاطی میشن و اینا. از هندی‌ها خوشم میاد. خود کانادایی‌ها خیلی آدم‌های nice و با مرامی هستن و من خیلی باهاشون حال می‌کنم. ایرانی‌های اینجا هم کامیونیتی‌ خودشون رو دارن و با سایر کامیونیتی‌ها قاطی نمیشن (طبعا یه چیز دو طرفه هستش و باید خواست دو کامیونیتی باشه تو این اتفاق بیفته) نتیجتا ما اینجا همش داریم فارسی صحبت میکنیم و یک ذره هم زبانمون پیشرفت نکرده :)) من چند تا دوست خوب دارم بین ایرانی‌ها که با چند تاشون خیلی صمیمی م. ولی خیلی overall بخوام بگم نظرم رو راجع به ایرانی‌های اینجا به نظرم “یه جوری‌ن” . نمیدونم چجوری ولی من خیلی درکشون نمیکنم. و جدا از این یه نکته‌ای که به نظرم درسته اینه که اکثرا اینجا تو خوشی‌ها کنارت هستن ولی خیلی کمن کسایی که تو ناراحتی‌ها هم کنارت باشن. نمیدونم چون شاید شرایط نزدیک شدن فراهم نبوده یا هر چیز ولی من instanceهای زیادی دیدم که اینجا اکثرا دنبال خوشی‌های خودشون هستن و خیلی کسی راجع به کسی care نمیکنه. قبل از اینکه بیام مهرداد یه حرفی میزد که الان بهش میرسم. میگه خیلی از ایرانی‌های اینجا(اون آمریکاس) کسایی هستن که اگه ایران بودیم عمرا **ممون هم حسابشون نمیکردیم. راس میگه به نظرم. این نظر شخصی من ه راجع به این چهار ماه. حالا ممکنه نظر و برداشت بقیه متفاوت باشه. و اینکه به شدت خیلی از ایرانی‌های اینجا آدم‌های قضاوت کننده ای هستن. اولین بار که اومدم دانشگاه داشتم با یکی از بچه‌ها صحبت میکردم. اولین جمله‌ای که بهم گفت این بود که حواست باشه اینجا خیلی سریع قضاوت‌ها تو کامیونیتی ایرانی‌ها میپیچه. منم رسپانسم این بود که: به **مم!
کلا این چیزایی که دارم میگم نظرم برای اکثرشون هست نه همشون. خدا رو شکر دوستای خوبی اینجا دارم که دارم فکر میکنم که اگر رفته بودم یه جایی که ایرانی کم بود، اون وقت چیکار باید میکردم؟
ولی کلا هم بخوام بگم، خارجی‌های computer science خیلی یپس هستن. اون شب مثلا یه ایونت board game بود رفتیم، به شدت آدم‌های یخ و بی‌مزه و یپسی بودن. خلاصه من الان نگرانم برم اینجا سر کار وضعیت همین باشه چی؟ یه چیز دیگه هم اینکه یه پروژه‌ای در راستای تزم رو گذاشتم به عنوان پروژه‌ی آخر NLP و همش نگران بودم که نرسه. چون کار جدید بود و معلوم نبود اصن جواب بده نده و منم همش نگران بودم اصن نرسه برای پروژه‌ی آخر NLP. اینام که کدبیس درست حسابی ندارن. یه کدبیس تر و تمیز که رو اون develop کنی پیدا نمیشه اصن. خلاصه کلی شبا من شب موندم دانشگاه با استرس اینکه کاره میرسه یا نمیرسه و بعد وقتی ریزالت نمیگرفتم اعصابم خورد میشد. چه شب‌های بدی بود واقعا. دقیقا اون شب‌ها میگفتم بکشم زیر همه چیز بهار کلا انصراف بدم جمع کنم بیام ایران. یه دلیل دیگه هم که خیلی استرس قضیه رو داشتم این بود که اگر کاره میرسید میخواستم پیپرش کنم و اگر من یه پیپر بدم معنی‌ش اینه میتونم یک سال ه دفاع کنم و راحت شم از اینجا.

حدودا از هفته‌ی سوم تا یک ماه بعدش من شب‌ها رو با ترکیب بیگ بنگ تئوری و الکل و خواب زیادی سپری میکردم. روزی تقریبا ۱۲ ساعت میخوابیدم. من تقریبا هیچ کدوم از کلاسای الگوریتم که ساعت ۱۲:۳۰ برگزار میشد رو نرفتم چون که همیشه ساعت ۱:۳۰ از خواب بیدار میشدم. به خاطر اینکه تو خواب واقعا آرامش داشته. تو خواب دیگه دلتنگ گذشته نبودم. تو خواب دیگه نگران اینکه کارم result میده یا نه نبودم. هیچ وقت یادم نمیره ظهرایی که از خواب بیدار میشدم و میگفتم اه الان دوباره امروز باید نگران باشم این کاره result میده یا نه. خلاصه این ترم روم فشار زیاد بود. اولا اینکه من سه تا درس داشتم. اکثر بچه‌ها دو یا یک درس داشتن. و اینکه من پروژه‌ی NLP رو تک نفری بودم چون میخواستم سریع پروژه‌ی آخر NLPم رو جلو ببرم و اگر گروهی بود عمرا نمیرسید.

این مدتی که شبا میموندم دانشگاه اعصابم خورد بود به شدت احتیاج داشتم با کسی صحبت کنم. ولی اینجا کسی نبود که راجع به شخصیت من شناخت داشته باشه و من رو درک کنه. با ایران هم نمیشد اسکایپ کرد. چون یکی از دوستای صمیمی‌م هم خودش درگیر مشکلاتی بود و نمیشد. با احسان که صمیمی‌ترین دوستم هست اسکایپ میکردم که خیلی خوب بود. یه بار اینقدر حالم بود تو توییتر شروع کردم همینطور پشت سر هم توییت کردن از اینکه آدمیزاد ذاتا تنهاس. تنها به دنیا میاد و تنها از دنیا میره و تنها کسی که به آدم unconditional love داره مادر ه و بقیه‌ی چیزا بده بستون هستش. منظور از تنهایی تنهایی درونی هستش نه اینکه چند نفر دورت هستن یا دوست دختر داری یا نداری. من موقعی هم که با ش دوست بودم حس تنهایی داشتم. موقعی که با ح دوست بودم حس تنهایی داشتم. با م و ن و … هم همینطور. کلا این حس تنهایی درونی چیز عجیبیه. خلاصه خیلی خیلی خیلی یکی دو ماه سختی بود. و منی که دو ماه بود سیگار نکشیده بودم دوباره سیگار کشیدن شروع شد. البته خدا رو شکر در حد نصف نخ در روز و الان دارم کنترلش میکنم با آدامس نیکوتین و اینا ولی کلا از وابستگی به چیزها خوشم نمیاد.

یه چیز دیگه هم که خیلی خیلی تاثیر داشت تو له شدنم این بود که من دو ماه اول یه جایی رو موقت اجاره کرده بودم که بعدش سر فرصت خونه پیدا کنم. اشتباه من اینجا بود که این رو در نظر نگرفته بودم که وسط ترم خونه پیدا کردن خیلی overhead داره. باید مثل همه‌ی بچه‌ها برای دو هفته یه جا رو میگرفتم و همون اول خونه رو finalize میکردم. من موقعی که وسط ماه دوم بودم شروع کردم دنبال خونه گشتن. وسط ددلاین درسام و پروژه‌ی خودم. بعد اینطوری بود که ماشین که نداشتم. باید با اتوبوس میرفتم این ور اونور شهر و خیلی طول میکشید. معمولا بعد از دانشگاه ساعت ۵ میرفتم دنبال خونه تا ۹ ۱۰ شب. اشتباهی که کردم این بود که داشتم دنبال خونه‌ی ۶۵۰ی میگشتم و نتیجتا چیزی پیدا نکردم و اونایی که پیدا کردم اینطوری بود که نمیتونستم بگیرمشون چون اینقدر بد بودن که مثلا یک ماه بعد برمیگشتم ایران. اگه میخواستم کانادا بمونم باید اول یه خونه‌ی مناسب پیدا میکردم نه یه مسافرخونه طور. لذا کلی استرس وارد بهش شد که خونه‌ای پیدا نکردم و چیکار کنم و اینا. یه هفته مونده بود به اتمام قردادم و من همچنان خونه نداشتم. اگر فکر کردی این تمام بدبختی قضیه بود سخت در اشتباهید. همزمان با تمام این اتفاقات (ددلاین‌ درس‌ها، استرس پروژه‌ی خودم با استادم، خونه، دلتنگی)، من یه مصاحبه‌ی اینترنتی با گوگل هم داشتم که باید چند تا سوال الگوریتمی رو آنلاین سابمیت میکردم. برای اینترنشیپ گوگل بود. خب این موضوع خیلی برای من مهم بود چون اگه تابستون اینترنشیپ میرفتم گوگل خیلی خیلی عالی میشد. لذا باید براش تمرین میکردم. بعد اینطوری بود که ساعت ۹ ۱۰ دنبال خونه گشتن تموم میشد. ساعت ۱۰ تا ۱ صبح تمرین درسا رو مینوشتم. بعد ساعت ۱ صبح تا ۵ صبح میرفتم tim hortons نزدیک خونه که ۲۴ ساعته باز بود و برای گوگل تمرین میکردم! خیلی خیلی وضعیت fucked up ی بود. اتفاقاتی که به ترتیب افتاد این بود که یه خونه تو burquitlam بود که گفتش یه ماهه اجاره نمیدیم. گفتم یه ماهه اجاره بده ولی مثلا اگه بچه کوچیک داری بیا من بهش ریاضی اینا بهش درس میدم. بعد طرف دلش سوخت گفت و گفت بیا حضوری صحبت کنیم. رفتیم و گفت ما ۱۵۰ دلار cleaning fee میگیریم از همه و تو هم با اینکه یک ماهی باید بدی. من گفتم برام affordable نیست و خداحافظی کردم. دم در با شوهر خانومه یه ذره گپ زدم و گفت چی میخونی و اینا. گفتم کامپیوتر. گفت من خیلی دوست دارم بچه م کامپیوتر بخونه. گفتم باید کمکش کنه علایق ش رو پیدا کنه. بعد گفت پدر مادرت تو ایران چیکار میکنن و اینا. خلاصه یه ذره گپ زدیم و خداحافظی کردیم. شبش خانومش sms زد که شوهرم ازت خیلی طرف کرد و بچه‌ی خوبی هستی و ردیفه و بیا فقط باید قول بدی و این یک ماه خونه رو تمیز تمیز نگه داری. منم تو *ونم عروسی شد و گفتم حتما و تشکر کردم. خلاصه‌ی هفته‌ی بعدش محسن اومد و وسایل رو منتقل کردم به burquitlam. مصاحبه‌ی گوگل هم دادم و همه‌ی سوالاتش رو حل کردم خیلی راحت بود (مرحله‌ی اولش کاملا غیرحضوری و غیراسکایپی بود). تمرینات درسا هم با اون بیدار موندن و اینا هندل کردم. خلاصه که این دو سه هفته‌ی فاجعه بار هم گذشت و من رفتم burquitlam.

از اون طرف هم از طریق یه سایتی یه شاگرد خصوصی گرفتم که بهش python درس بدم. ساعتی ۳۰ دلار میداد. حدود ۳ ساعت تو هفته بهش درس میدادم که میشد ۹۰ دلار هفته‌ای که خلاصه یه کمکی بود برای این وضعیت مالی بد.

بعد رفتیم جلوتر و بیشتر دغدغه‌ی اصلی م شد اینکه پروژه‌م میرسه یا نمیرسه به ددلاین NLP. ببین قضیه اینطوری بود که بچه‌ها همون هفته‌ی آخر پروژه‌ی NLPشون رو مشخص میکردن و دو روزه میدن. منتها من اومده بودم یه کاری در راستای تزم تعریف کرده بودم که سخت بود و کار یکی دو روز نبود. لذا من خیلی زودتر از بقیه شروع کرده بودم کار کردن روی پروژه‌م. در واقع میتونم بگم که به جای اینکار اگه یه پروژه‌ی آسون برای خودم تعریف کردم اینقدر بدبختی و استرس نمیکشیدم. درست یا غلط به هر حال این دو ماه استرس خیلی خیلی زیادی بهم تزریق شد ولی عوضش researchم خوب جلو رفت و خوب با framework ها آشنا شدم و کلا دستم اومد چی به چیه و اینا. خلاصه تو researchم جلو افتادم. نمیدونم به این دو ماه استرس و فشار و ناراحتی میرزید یا نه.

دو هفته پیش هم دوباره از burquitlam اومدم بیرون و اومدم خونه‌ی حسین دیگه ساکن شدم. همخونه‌ای حسین ازدواج کرد و رفت و من اومدم جای اون که از این نظر شانس آوردم و الان با حسین هم خونه هستم که خیلی خوبه چون حسین م رفیق خوبمه.

دو هفته‌ی اخیر هم امتحانات رو دادیم و منم خیلی لحظه‌ی آخری بعد از کلی شب موندن دانشگاه پروژه‌م رسید و همه چیز تموم شد. الان ۳ ۴ روزه همش خونه تا ۳ ۴ ظهر میخوابم بعدشم اینترنت گردی و big bang thoery و … استراحت خوبی بوده این ۳ ۴ روز. دنبال این بودم که هیچ هایک کنم تنهایی به سمت کلگری و بعدش یا تورنتو یا ادمونتون ولی کیسه خواب ندارم و دمای هوا هم مساله هست و خلاصه هنوز کاری نکردم. این دو سه روز خیلی داشتم تحقیق میکردم چیکار کنم و الان امروز حسش رفته و فعلا کاری نکردم. ولی تا دیروز سنگین قفلی زده بود که هیچ هایک کنم و خودم رو در شرایط سخت قرار بدم. الان حس زندان دارم. چون ماشین ندارم این ور اون ور برم. دلم میخواد برم دور شم از اینجا. حس کنم از لحاظ فیزیکی تو زندان نیستم. دلم میخواد کلی دور شم. بفهمم آزادی این رو دارم که هر جا بخوام برم. فقط برم از اینجا و برگردم. فقط خود رفتنش مطرحه. خیلی حس زندان دارم.

ولی حالا پلنی که دارم اینه که هر جور شده یک سال ه دفاع کنم. این ترم سه تا درس داشتم. ترم بعد هم دو تا درس برمیدارم تموم میشه درسام. بچه‌ها هم گفتن استادم اوکیه که بچه‌ها زود دفاع کنند مستقل از اینکه پیپر میدن یا نه. من فعلا پلن ی که تو ذهنم بیشتر از بقیه‌ی پلن‌ها فعال ه اینه که یک سال ه دفاع کنم و بعدش برم سر کار. دلیلش هم این نیست که ریسرچ رو دوست ندارم بلکه دلیلش اینه که زندگی دانشجویی و فضای دانشجویی رو دوست ندارم. نگرانی از ددلاین پروژه‌ها و کنفرانس‌ها. آدم‌های یپس و نچسب این دانشگاه. اینکه ریسرچ گروهی نیست و من دلم کار گروهی میخواد و از اینجور دلیلا. باید از این فضای سمی بیام بیرون. واقعا لعنت به دانشگاه و زندگی دانشجویی. ولی مساله اینجاست که کجا برم سر کار؟ ونکوور دو تا شرکت خوب بیشتر نداره که آمازون ه مایکروسافت. آمازون که ایرانی نمیگیره چون hrش تو آمریکاس مگر اینکه PR یا citizen بشی . مایکروسافت رو نمیدونم چرا بچه‌ها نمیرن. اگه بخوام از ونکوور هم برم باید گوگل و اوبر و اینا اپلای کنم ولی کلا شرکت‌های خوب تو کانادا زیاد نیستن و اونایی که دفتر engineering تو کانادا دارن خیلی کمن. من الان اگه برگردم احتمالا آمریکا اپلای میکنم و master out میکنم. اون موقع که زدم کانادا نظرم این بود که master out غیراخلاقی ه ولی الان میگم به درک چون خودم برای خودم مهم‌تر هستم تا اون استاده. آدم در درجه‌ی اول باید به خودش نگاه کنه. هر چند که مهرداد عقیده داره که اصن غیراخلاقی نیست و دلایل خوبی هم داره.

یه تغییر خیلی مهم دیگه ای که حس میکنم اینه که دیگه حوصله‌ی هیچ کاری رو ندارم. قبلا مثلا خیلی کارهای جدید میکردم همش. یه مدت تصمیم گرفتم هر ماه یه کار چلنجینگ کنم. میشستم کتاب‌های فنی میخوندم. کتاب رمان میخوندم. الان اتفاقی که افتاده اینه که هیچ کاری نمیکنم. هیچ کاری. ینی همین یه ذره ریسرچ ی که میکنم از سر مجبوری و استرس و اینکه میخوام سریع دفاع کنم هستش نه از سر اینه که خودم کرمش رو دارم. قبلا کرم همه چیز رو داشتم. نمیدونم باید چیکار کنم. قبلا به اصطلاح پلنگی بودم برای خودم ولی الان صرفا نشستم دارم در و دیوار رو نگاه میکنم و جز فیلم دیدن کار دیگه‌ای نمیکنم. یادمه مثلا یه بار شروع کردم با صادق پادکست درست کردن. الان فکرش رو میکنم میبینم کلا حس و حال هیچ کاری رو ندارم. هیییچ کاری.

امروز با روان شناسم اسکایپ داشتم. حتی حوصله نداشتم صحبت کنم. دلم میخواد سکوت کنم و درد بکشم و تو گذر زمان التیام پیدا کنه. چون تنها چیزی که میدونم اینه که حوصله‌ی خودمم ندارم چه برسه به اینکه به مشکلاتم فکر کنم، چه برسه که بخوام به زبونشون بیارم. حوصله‌ی خودمم ندارم.

comments powered by Disqus