اپیوئید

در تلاش برای رهایی از این گرداب

به یاد آدم‌های مهم زندگی

۲ اردیبهشت ۹۷

دیشب مطلع شدم که مادر هنگامه از دنیا رفته. یاد روزی افتادم که با هنگامه و درنا رفتیم برغان و شب برگشتیم خونه‌ی هنگامه اینا و با مامانش آلبوم عکس‌هاشون رو نگاه کردیم. صحبت کردیم، شیر داغ خوردیم و بعد سه تایی برگشتیم تهران. همین باعث شد یه سیلی از خاطرات از زمان دبیرستان به یادم بیاد.
یک سال و نیمی بود با هنگامه در ارتباط نبودم. امروز برای اولین بار تو مراسم خاک‌سپاری دیدمش بهش گفتم امیدوار بودم اولین باری که میٰ‌بینمت اینجا نباشه. یاد زمانی افتادم که جفتمون دانشگاه تهران قبول شده بودیم و مامانش خوشحال بود که جفتمون یک دانشگاه هستیم.
این فکرها باعث شد که به آدم‌های مهم زندگی‌م فکر کنم و به این نتیجه رسیدم که چرا هیچ‌وقت این موضوع برام bold نبوده. که من این‌ آدم‌ها رو دارم. درسته که من سال‌هاست از یه حس تنهایی درونی رنج می‌برم، مستقل از اینکه با چند نفر دوستم و آیا با دختری در رابطه هستم یا نیستم، ولی اینکه بدونی یه سری دوست صمیمی داری که همیشه می‌تونی رو کمکشون کنی یه حس relief خوبی داره.
به احسان فکر می‌کنم. یادم میاد که دو یا سه سال پیش یه عمل دندان‌پزشکی تحت بیهوشی کامل داشتم. حدود ۴ ۵ ساعت و نیاز بود بعد که به هوش میام یکی من رو همراهی کنه. یادم میاد که به جای اینکه به خانواده‌ی خودم زنگ بزنم، به احسان گفتم و احسان تمام مدت پیشم بود.
به مسعود، به خوش‌قلب‌ترین آدمی که تو زندگی‌م دیدم. آدمی که همیشه در بدترین شرایط که اعصابت خورده، با مهربونی‌ش حالت رو خوب می‌کنه و حس خوب بهت منتقل می‌کنه.
به درنا که همیشه truely بهم اهمیت می‌داده. یادمه پیش‌دانشگاهی همیشه غر زدنام سر کنکور رو می‌بردم پیش اون و همیشه هم خوب گوش می‌داد و آرومم می‌کرد.
به صادق . اولین بار پارسال تو اتاق acm بود که سر یه مساله‌ی شخصی صحبت کردیم و دیدیم که همدیگرو رو کامل درک می‌کنیم. و در دورانی که جفتمون افسردگی خیلی شدیدی داشتیم، هر شب تا صبح با هم بیرون بودیم. الانا وقتی هر کدوم ناراحت هستیم، بهم پی ام میدیم: “شب چیکاره‌ای؟” و دوباره شبگردی‌ها آغاز می‌شه.
و به هنگامه. که تقریبا از زمان دبیرستان تا الان بخش ثابتی از زندگی‌م بوده. دیگه نمی‌گذارم از زندگی‌م خارج شه. دیگه هیچ‌وقت از دستش نمی‌دم.

انتهای تابستون دارم از ایران میرم. شاید به خاطر این هست که این مدت به این جور چیزا خیلی فکر می‌کنم. ولی دلم می‌خواد، مستقل از بعد مسافت، این آدم‌ها رو برای همیشه تو زندگی‌م داشته باشم و تو زندگی‌شون باشم.

comments powered by Disqus